تبليغاتX
سكوت

سلام خدا جونم...میشه من استفا بدم؟میشه من از زندگی سگی...از لبخندهای زوری...اشک ریختن شبانه در حالیکه بالشم رو گاز میگیرم استفا بدم...

میشه من از زندگی...کار...زن بودن...استفا بدم؟

میشه من دیگه به دنیا نیام؟میشه این زندگی که تموم شد من رو معاف کنی؟میشه همونجا ...برزخه بهشته؟جهنمه چیه که همه  معلم های دینی ادعا میکنن از همه جزئیاتش خبر دارن همه پاداشها و جزا ها رو باهام حساب کنی؟؟؟؟؟

حالا اگه هم باید به دنیا بیام اقلا بذار مرد باشم...قدم بلند باشه...خیلی موفق باشم و خیلی اعتماد به نفس داشته یاشم...خدا جون میشه باز هم تک بچه باشم؟میشه بازم مامانم مامانم باشه؟بابام بابام باشه؟

خدایا میشه قبل رفتن دلمو خنک کنی و بذاری ببینم اونهایی که آزارم دادن به مجازات رسیدن؟؟؟؟؟حالا یه عذر خواهی کوچولو هم برام بسه باشه؟؟

خدا جونم ببخشین ها نمیخوام ازم دلگیر بشی...من ناشکر نیستم...این نامه رو هم پاره کن...فقط کمی دلم گرفته بود...جالا حالم خوبه...

دوستت دارم


پاورقي- از خودم نبود! :(

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 9:24  توسط سكوت  | 

اینجا آسمان ابریست ،آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم...

 وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟؟!!؟

                                         دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 15:27  توسط سكوت  | 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... ):
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 17:13  توسط سكوت  | 

یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت!

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.

و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!

 و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

 این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!

 بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!

 و باز دست همه بالا رفت!!!

 سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:16  توسط سكوت  | 

خدايا،

سايباني از جنس اشك و نياز مي خواهم تا سجاده دلم را در آن بگسترانم و با دستان قنوتم از تو بخواهم كه بر  وجود  سردم نور نگاهت را بتاباني و گل هاي زيباي ايمان را باردگر در من تازه گرداني.

خدايا،

به من توفيق تلاش مقابل شكست،

صبر در نوميدي،

رفتن بي همراه،

كار بي پاداش،

فداكاري در سكوت،

دين بي دنيا،

ايمان بي ريا،

خوبي بي نمود،

عشق بي هوس،

تنهايي در اندوه  ،

و دوست داشتن بدون آنكه دوست بداند،

روزي كن...

و همواره با من بمان و تنهايم مگذار.

بگذار نخي به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نكنم كه آرامش دل  تنها با ياد تو ميسر است...

توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي، همدردي كنم،

بيش از آنكه مرا بفهمند، ديگران را درك كنم،

بيش از آنكه دوستم بدارند، دوست بدارم.

زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده مي شويم و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:3  توسط سكوت  |